مادر
چهارشنبه 7 آذر 1386 , توسط نیما کاویانیای مهربان من
مادر از تو گله ها دارم ............
ای مهربان من ،كاش در بستر تنهایی ات نغمه پر مهر این خانه ، تو را از فكر غمها دور میكرد.
ای عزیز لحظه ای بایست و به دیدگان مشتاق من بنگر.دیدگانی كه تشنه آغوشت هستند.دیدگانی كه حضور تو را در این خانه می طلبند.
آه مادر،چرا دستان ظریفت چنین خشن شده اند؟ چرا موج نگاهت دیگر نمی خروشد و بر ساحل آرامش سیلی نمی زند؟ پس آن خنده ها ی دلنوازت كجاست ؟
مادر ،می خواهم سر پر شورم را دردامنت بگذارم تا تو دور از هیاهوی زندگی ،مانند بچگی هایم، بر امواج پریشان گیسوانم شانه زنی وگیسوان آشفته ام را به آرامش دعوت كنی .
دستانت را به آرامش بسپار .می خواهم آنها را غرق بوسه كنم .دستانت بوی صفا می دهد، بوی باران.
می خواهم درد ها و رنجهایم را بر دوش گیرم . بگذار لحظه ای شانه هایت از سنگینی بار زندگی آسوده باشد.بغض سكوت را بشكن .می دانم كه روزگار با تو تندی كرده است ،می دانم ....
امشب دلتنگ تر از همیشه به كنارت آمده ام .امشب با دلی شكسته به كنارت آمده ام تابرایم آهنگ همدلی ساز كنی .دوست دارم تا سحر در برت بنشینم .
مادر از تو گله ها دارم .می دانی چرا؟ یادت هست آن روزهای شیرین كودكیم را ؟آن روزها كه با سرانگشتان ظریفت برایم كلمه محبت را بخش می كردی،با نغمه گنجشكها امید را برایم هجی می كردی ،با زلال چشمانت صداقت را برایم تفسیر می كردی .دستان كوچك و ناتوانم را دردستانت می گذاشتی و برایم ازگلهای زیبا سخن می گفتی .مرابه میان گلزار ها می كشاندی و لطافت گلها را در وجودم حك می كردی........
شب هنگام نگاه كودكانه ام را برسقف تیره آسمان می دوختی و می گفتی ستاره های آسمان را با هم جمع بزنم و ضرب كنم.اما هیچگاه نگفتی كه هر جمعی را تفریقی است و هر ضربی را تقسیمی و هر وصلی را فراقی .
مادر از تو گله ها دارم ..چرا برایم از پرستو های زیبا قصه گفتی ،اما هرگز خبر نـدادی كه این پرستو ها مهاجرند. نگفتی كه به آنها دل مبندم .نگفتی آنها روزی از دیار ما پر می كشند و ما را تنها می گذارند.
چرا مرا دلبسته شقایق باغچه كردی و نگفتی كه سرانجام باد پاییزی گل زیبایم را با خود به یغما می برد.
هر وقت كه به من می گفتی عروسكی از آن من است ،آنرا محكم تر به سینه می فشردم .اماهرگز به من نگفتی كه هر چه را بیشتر دوست داشته باشم ،آنرا زودتر از من خواهند گرفت .
خسته ام .خسته تر از همیشه .امشب اشكهایم دیگر یارای ایستادن ندارند.میخواهند ببارند، جاری شوند، سیل شوند و همه رویا هایم را به دیار فراموشی ببرند. سرزنششان مكن .بگذار لحظه ای رها باشند.
به جرم صداقت مراكودك نامیدند و به جرم بخش كردن محبت مرا ازخویش راندند............
مگر نگفتی كه درس محبت را به خاطر بسپار كه محبت خورشید را به خانه ات می نشاند. پس خورشید كجاست؟ مگر نگفتی با یك نگاه مهربان، با یك دست نوازشگر، دریا در برابر دل سجده میكند؟ مگر نگفتی صمیمیت بوی صفا می دهد، بوی باران .
اگر بدانی كه چقدردل تنگم . تو كه می دانستی این دنیا بی وفاست، پس چرا به من درس وفا آموختی آن روزها كه ازسكوت دریا می گفتی هرگز مرا با ماهی كوچكی كه پشت صدفهای دریا غصه می خورد آشنا نكردی .
مادر از تو گله ها دارم، چرا كه همیشه درس لبخند را به گوشم زمزمه كردی و هرگز به من نیاموختی روزگاری محتاج تو می شوم كه این درس را برایم مرور كنی تا در غبار ناكامیها خندیدن را فراموش نكنم.
مادر بیا و بار دیگر درس صداقتم بده .بگو كه با سختی ها چه كنم. بگو چگونه درختان خزان دیده را با هم آشتی دهم. بگو هنگام خداحافظی با پرستو های مهاجر به آنها چه بگویم. خیلی چیزها رانمی دانم. اما می دانم كه از اینجا تا آسمان
![]()
دوستت دارم مادرم![]()
![]()
- ارسال شده در
- شعر
- مرتبط با
- پشت سکوت من
تبلیغات 
