خشم شب:
دوشنبه 26 شهریور 1386 , توسط نیما کاویانی
با حسن احمدی از طرف بسیج رفتیم اردوگاه آموزشیه پرند و قرار شد سه روز و دو شب اونجا بمونیم شب اول خوابیدیم حسن احمدی صدایی از خودش ول داد : ببببعععع ببببعععع ( صدای احشام ) تا اینکه فرمانده ی کل اومد تو داد و بیداد کرد کودم >دشنام< بود که صدای >دشنام< در میاورد. ما هم که موش شده بودیم صدامون در نمی اومد. تا اینکه رفت، بعداً فهمیدیم اصلاً نرفته بود. من صدای ممممعععع ممممعععع ( صدای گونه ای دیگر از احشام ) که دیدم از عقب داره من رو با لگد می زنه منم هی می گفتم حسن نکن حسن، نکن دیگه و دوباره ممممعععع که ناگهان با نور نمی دونم چی چی انداخت تو دهنمو صورتم رو شناسایی کرد، سر انجام لو رفتیم و با حسن ما رو بیرون بردن و گفتن رو زمین غلت بزنید ما داشتیم واسه خودمون فر می خوردیم که یارو رفت با دوستش صحبت کنه و ما هم پیچوندیم و شروع کردیم به صحبت کردن که ناگهان صدایی به هوا برخاست و دیدیم یارو افتاده دنبالمون ما هم توی اون بیابون های لم یزرع ( غیر قابل کشت ) شروع کردیم به دویدن و بالاخره ما رو گرفتن و خوابوندن تا فردا، فرداشم واسه ما نگهبان گذاشتن و کاری نتونستیم بکنیم. چه غذایی می دادن خدا قسمت کنه سربازی تو سپاه. شب شد از اونجایی که دیشب خشم شب نزده بودن و ما هم باید فرداش می رفتیم مطمئن بودیم امشب خشم شب می زنن من و حسن هم با دبل هامون ( نوعی کتونی ) خوابیدیم >>بنگ بونگ بوففف<< ( صدای خشم شب ) ما هم که اماده بودیم، پریدیم از روی بچه ها و شروع به دویدن به سمت بیرون کردیم. اون شب هم گذشت و فردا ما عاضم ولایت شدیم ( اسلامشهر ) ولی بهمون اجازه ندادن سوار اتوبوس بشیم و ما دو تا رو با تویتا و دو تا مأمور فرستادن، یه حالی داد دو ساعت زود تر رسیدیم !!!!!!!--
- ارسال شده در
- خاطرات
تبلیغات